« دشوارترين وآسان ترين | حقيقت ودروغ » |
يك لحظه
نوشته شده توسطساسان نژاد 5ام بهمن, 1393
روزي غلامه آزمندي،خود رابه پايين گلدسته مسجدي رساند،كه اتفاقابهلول بالايش رفته بود ومشغول مناجات بود.به تصور اين كه صدا ازآسمان مي آيد پرسيد:خدايا هزار سال در نظر تو چقدر است؟
بهلول جواب داد:اي بنده ي من حكم يك لحظه رادارد
باز غلام پرسيد:خدايا هزار دينار در نظرت چقدر است؟
بهلول جواب داد:اي بنده ي من حكم يك دينار رادارد
غلام عرض كرد:پس يك دينار به من عطا فرما.
بهلول جواب داد:يك لحظه صبركن
فرم در حال بارگذاری ...